تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/٥ | ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سمانه

 ممنون خدا جونم

 

 

 امروز صبح که از خواب بیدار شدی،

نگاهت می کردم،

امیدوار بودم که با من حرف بزنی،

حتی برای چند کلمه،

نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،

از من تشکر کنی؛

اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،

مشغول انتخاب لباسی که میخواستی بپوشی،

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی،

فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:"سلام"،

اما تو خیلی مشغول بودی.

یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت، کاری

 نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی.

بعد دیدمت که از جا پریدی،

اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از

آخرین شایعات با خبر شوی.

تمام روز با صبوری منتظرت بودم،

با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی

با من حرف بزنی.

متوجه شدم قبل از نهار هی دورو برت را نگاه می کنی؛

شاید چون خجالت می کشیدی،

سرت را به سوی من خم نکردی!!!

تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.

بعد از انجام دادن چند کار،

تلویزیون را روشن کردی،

نمیدانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟

در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را

جلوی آن می گذرانی.

در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط ازبرنامه هایش
 لذت می بری.

باز هم صبورانه انتظار ترا کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،

شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی!!!

موقع خواب،

فکر می کنم خیلی خسته بودی،

بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب بخیر گفتی،

نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی؛

اما اشکالی ندارد،

آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!

هنگامی که به خواب رفتی،

صورتت را که خستهء تکرارِ یکنواختی های روزمره بود

را عاشقانه لمس کردم.

چقدر مشتاقم که به تو بگویم:

چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی…

احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.

من صبورم،

بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.

حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی.

من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم،

منتظر یک سر تکان دادن،

یک دعا،

یک فکر،

یا گوشه ای از قلبت که بسوی من آید.

خیلی سخت است که مکالمه ای یکطرفه داشته باشی.

خوب،

من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود،

به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی!

آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟

اگر نه،

عیبی ندارد،

من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم.

من هرگز دست نخواهم کشید…

روز خوبی داشته باشی.



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۱٩ | ٤:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سمانه

هایکو کتاب شاید اولین باری که بگوشم خورد بدون هیچ احساسی از کنارش گذشتم ولی وقتی واردش شدم احساس کردم دارم به ارزوم میرسم اونم ارزویه شعر گفتن حتی اگه در حد سه تا جمله باشه....مهم ایده و خلاقیته که یه جورایی فوران میکنه.....و خوشحال تر شدم زمانی رو که فهمیدم ایده اش مال خود تبار ایرانیه...



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/٢٢ | ۱:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سمانه

یه وقتهایی یه اتفاق هایی برات میفته که زبانت از تعریف کردنش قاصره

یه وقتهایی یه فیلمی میبینی که نمیدونی چجوری ازش تعریف کنی

و یه وقتهایی یه کتابی میخونی که.....

فقط میتونم بگم چارلز دیکنز عزیز روحت شاد



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/۱٤ | ۱:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سمانه

یه وقتهایی یه جیزهایی گفتنی نیست

این مجسمه هاییه که رو به حرم ساختن



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/۱۱ | ۱:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سمانه

امشب بعد چند سال دوباره فیلم دختر کبریت فروش رو دیدم

یه حس ناب کودکی برام تازه شد



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/٦ | ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سمانه

امشب برایه من یه شب خوب بود بعد از دو سه روز حال گرفتگی و ساکت بودن امروز بعد از ظهر حالم عوض شد حامد ساعت 5 رفت سرکار و از امشب دوباره یه هفته شب کاره و منم بعد از ظهر جمعه با این حال خراب تو خونه گفتم بهترین کار خریده چیزه بخصوصی لازم نداشتم ولی دلم میخواست برم بیرون منم تصمیم گرفتم یه سر به این فروشگاههایی که جنس هایه 1000و2000و3000تومن داره بزنم رفتم یکم خرت و پرت خریدم و کنارشم فروشگاه نانم مزرعه بود و از اونجا هم یه کیک عصرونه گرفتم و یدفعه رفتم تو فاز فیلم....یه کلوپ جدید جایه خونمون باز شده که تا حالا نرفته بودم اینسری تصمیم گرفتم برم پیش همین جدید و تاسیسه....اونم تا فهمید من از اوناییم که خوراکشون فیلمه گفت فلش دارین گفتم اره اونم فلشم و گرفت و گفت هرچی فیلم دوست دارین بگین بریزم توش...من و میگین کپ کردم جاتون خالی منم نخواستم شرمندش شم یه لیست بلند بالا بهش دادم و یه 1ساعتی زمان برد از اون طرفم عذاب وجدان اینهمه فیلم کپی شده داشت خفم میکرد منم که وطن دوست برایه کمک به فرهنگ این کشور یه دوتا فیلم اصلم خریدیم و گفتیم جهنم ضرر بزار منم یه کمکی به سینمایه این کشور کرده باشم و راهی منزل شدیم

باقی شب در ادامه مطلب



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/۳ | ٧:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سمانه

همیشه دوست داشتم یه کتابخونه اینجوری داشته باشم...اصن من عاشق چیزهایی هستم که متفاوتند



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/٢ | ٧:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سمانه

یه کیف موبایل برایه خودم بافتم ایدش رو از یه وب گرفتم خوب یا بد ولی من از بافتنش و داشتنش راضیم

این روزها هم دارم جنایت و مکافات داستایفسکی رو میخونم...



ادامه مطلب
  • سبزک
  • پی سی سون